:)

جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 01:07

دلم خواست اینجا بنویسم از حال نامعلومم از آدمایی که اطرافمن و یکی در میون دوسشون دارم.

از روزایی که میگذرن و من نمیدونم باید باهاشون چیکار کنم.

از منت کشیدن و قهر کردنای بقیه حوصلم سر رفته.

دلم میگیره  از اینکه واسه کوچکترین تصمیم ها هم آزادی ندارم و باید هزار تا چیز رو در نظر بگیرم!

فراموشی

شنبه 11 فروردین 1397 ساعت 13:10

پارسال این موقع اعتکاف بودم و چقدر دنیایی که توش سیر میکردم متفاوت بود و چقدر اتفاقا و آدمای مختلفی رو دیدم که هضمشون برام سخت بود و به سختی میتونستم باهاشون کنار بیام.

امسال اما به جای اینکه زیر طاق مسجد باشم و سعی داشته باشم حالم خوب باشه تو خونه نشستم و به این فکر میکنم که چجوری اون روزایی که بهم گذشت رو فراموش کردم و الان به جز یه تصویر خیلیییی گنگ چیزی رو به خاطر ندارم.

یادمه استادمون میگفت به آدمیزاد میگن انسان چون فراموش کاره و فراموشی هم خوبه و هم بد، بده چون یادش میره از کجا اومده و به کجا میره و خوبه چون تلخیارو فراموش میکنه و یادش نمیمونه چه عذاب ها و لحظه هایی رو گذرونده.

سال دیگه کجام و در چه حال؟ خدا میدونه:)

حالِ خوب

سه‌شنبه 29 اسفند 1396 ساعت 15:37

دراز کشیدم رو تخت و موهای خیسی که لای حوله پیچیده شده، یه پامو انداختم رو اون یکی و سکوت کردم و مینویسم...

به این فکر میکنم که اگه این نو شدن سال نبود ما کجا میتونستیم این همه خودمونو زندگیمونو زیر ورو کنیم که ببینیم کجاهاشو باید درز بگیریم و کجاهاشو دور بندازیم و چقدر میتونیم صندوقچه دلبستگی ها و حالِ خوبمونو سنگین تر کنیم؟

سالی که گذشت

سه‌شنبه 29 اسفند 1396 ساعت 15:34

از وقتی که وبلاگ نویسی نصف و نیممو شروع کردم عادت داشتم که روزای آخر سال حتماا پست میذاشتم...

الانم از دنیای کانال ها و ثانیه به ثانیه باخبر بودن ها اومدم که ببینم پارسال چه حال و هوا و روزایی داشتم و دلم خواست که بنویسم از لحظه ها...

از هفت سین آماده...

از اتاق و خونه مرتب...

از بوی شامپو روی موهام...

از لباسای مرتب و اتوشده...

بنویسم که یادم بمونه ۹۶ سال بدی نبود برام...

یادم بمونه کلییی حال خوب رو تجربه کردم و کنارش لحظه هایی هم داشتم که بغضی شدم، اما همون لحظه ها منو بزرگ کرد... بالغم کرد...

یادم بمونه بعضی روزا دلم گرفته بود از عالم و آدم اما روی پاهام وایسادم و ادامه دادم...

ناامید شدم، امیدوار شدم، دل بستن؟! نه امسال فارغ بودم از حس های لحظه ای و گذرا

امسال یاد گرفتم که با خودم حالم خوب باشه و اگه قراره کسی رو تو زندگیم راه بدم باید همراهم باشه نه سربارم...

امسال یاد گرفتم و فهمیدم که تو رشته ی تحصیلیم دنبال چیم.

فهمیدم از آینده چی میخوام... 

واسه سالی که گذشت نه خوشحالم نه غمگین... از تک تک روزاش یاد گرفتم... باعث شد آدمای زیادی رو بشناسم و تمیز بدم که کیو باید چجوری تو زندگیم نگه دارم.

اما ۹۷ عزیزم که قرار سال سرنوشت ساز من باشه. قراره سالی باشه که من خودمو نشون میدم و دِ بِستمو  انجام بدم.

شاید پر از امید نباشم اما تهی هم نیستم.


چه سوت و کور شده اینجا:/

پنج‌شنبه 9 شهریور 1396 ساعت 23:55

بعضی شبها دلم میگیره... نه واسه تی یا رابطه ای که با نفرت مجبور به شروعش شدم و با خیانتهاش تموم شد...
دلم میگیره که چرا هیچکس نیست که دوسش داشته باشم؟ یعنی همه گذری و خیلییی کوتاه برام پیش میان و با کوچکترین حرکتشون از چشمم میوفتن...
دل گرفتن نداره اما خب پاییز نزدیکه و حال و هوا ایجاب میکنه حداقل آدم یه کراش داشته باشه

( تعداد کل: 55 )
   1       2       3       4       5       ...       11    >>