چه سوت و کور شده اینجا:/

پنج‌شنبه 9 شهریور 1396 ساعت 23:55

بعضی شبها دلم میگیره... نه واسه تی یا رابطه ای که با نفرت مجبور به شروعش شدم و با خیانتهاش تموم شد...
دلم میگیره که چرا هیچکس نیست که دوسش داشته باشم؟ یعنی همه گذری و خیلییی کوتاه برام پیش میان و با کوچکترین حرکتشون از چشمم میوفتن...
دل گرفتن نداره اما خب پاییز نزدیکه و حال و هوا ایجاب میکنه حداقل آدم یه کراش داشته باشه

شاید بدبینیه:)

پنج‌شنبه 22 تیر 1396 ساعت 18:37

فکر کنم با تی بودن حسن های زیادی واسم داشت...
من قبل از تی دید خیلییی خوبی به پسرا و احساساتشون داشتم و فکر نمیکردم بتونن با چشماشونم دروغ بگن...
اما تی خلاف همه ی عقایدم بود و خیلی چیزا رو بهم اثبات کرد.
مثلا بهم ثابت کرد که یه پسر میتونه ۷ ماه ادای عاشقای دیوونه رو در بیاره تا به دستت بیاره... میتونه تو چشمات زل بزنه و از عشق و علاقش بگه... میتونه توی رابطه قشنگ ترین و عاشقانه ترین لحظه هارو بسازه جوری که تو حتی فکرشم نکنی که ممکنه همه ی اینا نقش باشه...
تا قبل از تی اگه پسری بهم میگفت حالم بده که تو کنارم نیستی، من ناراحت میشدم که اه چرا حال اونم بد کردم؟!
اما الان حتی اگه ساعتها هم برام از عشق و بغضش بگه... اخرش یه لبخند میزنم و میگم همتون بازیگرای خوبی هستید واسه رسیدن به هدفتون!
شاید شمایی که الان این متنو میخونید و جای من نبودید، بگید واای چقدر بدبین شدی و این اصلا خوب نیست؛ اما من میگم عااالیه و این حد از بدبینی لازمه واسه جامعه ای که توش هستیم و پسراش بهترین بازیگرای جهان

کانال تلگرام

شنبه 17 تیر 1396 ساعت 15:15

کانالمون تشریف دارن ایشون:)

@parontheway

سفر

چهارشنبه 14 تیر 1396 ساعت 00:00

نوشتن برام سخت شده... نه حوصلشو دارم نه اعصابشو که بشینم این روزامو تعریف کنم.
کانالمم که چون خونه دخترک بودم و احتمال لو رفتنم خیلیی زیاد بود پاک کردم و پشیمون نیستم اما...
حس میکنم حرف زدنم بی فایده است و هر کی که دنبالم میکنه از روی اجباره شاید.
اما دلم نمیخواد جزئیات سفرم فراموش بشه و داره میشه...
سفر تقریبا یک هفته ای من عاالی بود و برخلاف چیزی که فکر میکردم خیلی بهم خوش گذشت و باعث شناخت بیشتر دخترک شد...
از طرفی هم بین اون همه دور دور تا ۴ و ۵ صبح و بیرون رفتنا و شلوغی و حال خوب؛ به شددت دلم واسه خونه و مخصوصا خواهرم تنگ شده بود و دیگه دلم طاقت نمیورد که بمونم.
اونجا بود که فهمیدم آدم فاصله های دور شاید باشم اما آدم ندیدن های طولانی نیستم! جمله ی مسخره ایه ولی ترجیح میدم تایم های بیشتری خانواده مو ببینم و این فکر که مثلا تا یک سال نمیتونی ببینیشون مثل عذابه برام... چون وقتی برگردی، بعد از اون یه سال انقدررر اتفاقای مختلف افتاده و احساسات و سرنوشت عزیزات عوض شده که میبینی نمیتونی باهاشون ارتباط بگیری و دلت میخواد برگردی همون کنج خلوت خودت و از دور شاهد خوشبختیشون باشی و این اصلاا خوب نیست!
از سفر و بیرون رفتنا و جمع دوستداشتنیشون هرچی بگم کم گفتم و با اینکه شهر فوق العاده کوچیکی بود اما خودشون دنبال شادی بودن و از کمترین امکانات حالشونو خوب میکردن...
تا صبح بیدار نشستنای اکیپیمونو و صحبت های طولانی منو دخترک و اون  شبی که با پسر خالش بیرون بودیم و سقف آسمون زمینه ی حرفامون بود و یادم آورد که چقدر دلم تنگ شده واسه خونمون و خواهرم و شبایی که رو پشت بوم بهم دب اکبرو نشون میده و میچرخه و میگه فلان ستاره رو ببین و بعد با عشق واسم تعریف میکنه...
حالا که برگشتم و رو تختم دراز کشیدم دلم خوشه به صدای حرف زدن مامان بابام و پایین اومدن خواهرم از پله ها و صورتی اتاقم و آرامش بینمون...
پ.ن: اومدم از سفر بگم از عشق و محبتام گفتم:)

خوبه دیگه

جمعه 15 اردیبهشت 1396 ساعت 22:14

بارون بیاد و تو حالت خوب باشه و سرشار باشی از حسهای خوب و اتفاقای قشنگی که خدا برات رقم زده...
چی بهتر از این؟

( تعداد کل: 51 )
   1       2       3       4       5       ...       11    >>