X
تبلیغات
زولا

شاید یکم معرفی...

چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت 22:00

نمیدونم دقیقا از کی و کجا درگیرش شدم و خواستم که تو زندگیم باشه.... 

حتی تا چند وقت پیش نمیدونستم وجودش انقدر برام حیاتی و آرامش بخشه:)

روزای سخت و پر تنش زیادی رو پشت سر گذاشتیم تا به ارامش نسبی ای که الان بینمونه رسیدیم... دستم به نوشتن ازش نمیره؛ نمیدونم دلیلش پیدا شدن وبلاگ قبلیم توسط یکی از دوستامه یا اینکه میترسم با نوشتنشون ذهنم فراموششون کنه وقلبم  قدر لحظه هایی که الان داره رو ندونه...

اما میخوام بنویسم که چند سال دیگه یادم بیاد چه روزایی رو توی 19 و 20و... سالگیم داشتم تجربه میکردم و حال اون روزام چی بوده...

اولین باری که تی رو سر یکی از کلاسا دیدم و به کاف گفتم چقدر  جذابه رو خوب یادمه که همه ی دخترا بحثشون بود که اههه لعنتی چقدر خوبه این... اون روز فراموش شد و برعکس خیلیا اصلا جذبش نشدم و به نظرم رفتاراش مورد علاقه من نبود و سعی میکردم تا حد امکان فاصله بگیرم ازش... 

انقدر که  روز مهندس بهم دایرکت داد و جوابشو با زور دادم و بهش برخورد و خوشحال بودم که دیگه سراغم نمیاد... اما فردا صبحش ازم خواست که حضوری ببینه منو تا پیشنهادشو بده... این بار بدتر از بار قبل جواب گرفت...

الان که فکر میکنم دلیل این همه نفرت و دوری ازشو درک نمیکنم... 

اردیبهشت بود که یکی از پسرای هم کلاسی سراغم اومد و گفت تی گفته تو باهاش دوستی و یه سری حرف دیگه که خیلی عصبیم کرد و بدون هیچ حرفی از اینستا بلاکش کردم.... 

به خاطر این داستان انقدرررر باهم بحث و دعوا کردیم که وسطاش دیدیم ای دل غافل مثل اینکه بدتر از قبل  و اون چیزی که فکرشو میکردیم جذب هم شدیم... 

این بار هم بهم پیشنهاد داد و نتونستم قبول کنم... 

کاف با ابومسلم دوست شده بود و خبرای دقیق از تی برام میورد... اوایل مرداد تولدش بود و منو کاف رو دعوت کرد... قرار بود بریم اما به دلایل بحث برانگیز دیگه ای گفتم نمیام و حواشی دانشگاه رو بهانه کردم... 

یک ساعت از قبل از تولد بهم زنگ زد و ازم خواهش کرد که برم و کلی توضیح داد که حضورت برام ارزشمند و مهمه و بازم نرفتم... به قول اف براش عجیب بود کسی که همیشه همه بدون درخواست کنارش بودن و کلی تحویلش میگرفتن حالا با کسی طرفه که با خواهش و التماس هم حاضر نیست باهاش باشه...

حس ترسی که از تو رابطه بودن با تی داشتم با خواهش و التماس  تی و اصرار اطرافیان کم کم داشت از بین میرفت.... 

بچه های دانشگاه ما همیشه کلی حرف واسه زدن دارن! مثلا همین تابستونی که میگم ارتباطی بین ما نبود، یکی از همکلاسیای من رفته بود و به فامیلای تی گفته بود اینا باهمن و کلی شایعه سازی خفن کرده بود... انقدر این شایعه بزرگ شد که دعوای بین من  و تی به این سوال ختم شد که حالا که همه میگن اینا با همن و پیگیر دوست شدن منو توان، چرا نباشیم؟! چرا این شایعه ها و حواشی قشنگی که ساختن برامون واقعا نسازیم؟

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.