X
تبلیغات
زولا

دوتا لجباز

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 23:57

من کلا  آدم بهونه گیری ام تو رابطه.... انقدر که خودمم اذیت میشم و بعدش به شدت پشیمون میشم که انقدر بچگانه عمل کردم و راهی واسه برگشت نذاشتم... البته فکر کنم خاصیت اکثر دختراست که وقتی تو رابطه ان به شدت بهونه گیر میشن:|

دو روز بعد از اولین قرارمون سر بهونه های من و دعوایی که من شروعش کردم و حتی فرصت دفاع به تی ندادم رابطه یه طرفه خاتمه پیدا کرد... در واقع من فکر میکردم الان تموم شده و بعدشم خیلی ناراحت بودم اما هنوزم قبول نکرده بودم که شرایط تی توی اون روزا چقدر بده و همه ی اتفاقای بد یهو هجوم اورده رو زندگیشون.... 

همش دلم برای روزایی که کلاسهای رانندگی میرفتم و بعد از تموم شدن هر کدومشون میس کال تی بهم آرامش میداد و کلی انرژی که باعث شد هر دو آزمونشو بار اول قبول بشم میوفتادم و چقدر دلم میخواست دوباره باشه.... اما خودم انقدر بدجور گند زده بودم دیگه کاری از دستم برنمیومد و میدونستم از اخلاق و غرور تی بعیده که بخواد به این راحتیا بیاد سراغم... پس خیلی منتظرش نبودم:(

اواسط شهریور بود که واسه کار اداری با کاف و ابومسلم رفته بودیم دانشگاه... از صبحش یه حس خیلی شدید داشتم که امروز میبینمش اما تقریبا محال بود... چقدر که تی از ابومسلم و حرفایی که پشت سرش زده بود و در واقع دوستی خاله خرسه اش بدش میومد:|| حتی از اینکه با کاف دوست شدن هم خبر نداشت...

اونروز خیلی معمولی و با قیافه ی داغون و عصبی رفتیم دانشگاه و به محض اینکه وارد آموزش شدیم تی رو دیدیم... یه نگاه سرد و خیلیییی ناراحت به من کرد و یه سلام خیلی سرد تر با ابومسلم و رفت... داشتیم سه تایی برمیگشتیم تا به ماشین برسیم که تی با ماشین از کنارمون رد شد... منتظر واکنشش بودم که برام اس ام اس اومد:|||| حتی جرات خوندنش هم نداشتم... میدونستم از ابومسلم بدش میاد اما انقدر احمق بودم که فکر کردم اگه رابطه تموم شده منم باید هر کاری دلم میخواد انجام بدم....

پیامشو که خوندم انقدر حالم بد شد که فقط نوشتم اجازه بده برات توضیح بدم و بعد از چند بار زنگ زدن موفق شدم باهاش حرف بزنم و توضیح بدم... اون شب کلی حرف زدیم و گفت که چقدر حالش بد بوده و اصن نفهمیده تا خونه چجوری رانندگی کرده و واقعا شرمنده رفتارم شدم....

اما این دوستیمونم به جایی نرسید و خیلی زود دوباره تموم شد...اخلاق خاصی که تی داره و من تازه نحوه برخورد با اون حالشو یاد گرفتم اینه که وقتی عصبی میشه سکوت میکنه و میره که نه به تو چیزی بگه نه رابطه خراب بشه... اما من انقدر عجول و لجباز و عصبی ام که وقتی اون رفته تا با آرامش برگرده  من فقط براش پی امای بلند و اعتراض و خدافظی میفرستم و یه طرفه خودم تموم میکنم...

دیگه رسما تموم شده بود و تی گفت اگه میخوای بری برو واقعا دیگه مهم نیست... منم رفتم.

دو هفته از دانشگاه گذشته بود و تقریبا هر روز با هم روبرو میشدیم و این بدترین عذاب برای هردومون بود.... تا اینکه حول یکی از همین حواشی اطرافش دوباره باهم حرف زدیم و این بار تلفنی کلی از هم گلایه کردیم... من داد میزدم و اون داد میزد... شاید حدود سه ساعت یا بیشتر فقط دوتایی داد میزدیم و هیچ کدوم قطع هم نمیکردیم... 

تا اینکه یه جا گفت میدونی چی عذابم میده؟! اینکه تویی که باید الان پیشم باشی نیستی... سکوت بینمون خیلی سنگین بود و بعدش یکم حرف زدیم و یادم نیست چی گفت که خندیدم، گفت الان یعنی برگشتی؟ گفتم اوهوم... گفت قربوووونت... آخیششش 

اون روز و شروع دوباره رابطه مون الان ازش سه ماه میگذره با اتفاقا و حوادث خیلی خیلی بیشتر اما خوشحالم که بالاخره همو درک کردیم... 

یادمه چند وقت پیش وسط یکی از چتها گفت منو تو خیلیییی جنگیدیم و سخت به هم رسیدیم، میترسم سر یه لجبازی، یه کله شقی دوباره خرابش کنیم:( 

بازم مینویسم اما یکم اتفاقا زیاد بوده واسه همین تا برسم به الان یکم طول بکشه فکر کنم:)))

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.