X
تبلیغات
زولا

حواشی+اولین هدیه ها

سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 11:49

قبل از اینکه با تی دوست بشم و شخصیت واقعیش دستم بیاد... زیاد دوسش نداشتم و به نظرم ادمی نبود که فازش به من بخوره و حس میکردم اگه بهش نزدیک بشم خیلی زود ازش دلزده میشم و پشیمون میشم از اینکه چرا رابطه امو باهاش جدی کردم... واسه همین تا جایی که ممکن بود فاصله امو حفظ میکردم...
اما همین که بهش نزدیک شدم و دیدم شخصیت واقعیش دنیا دنیا تفاوت داره با اون چیزی که ازش دیدم و تصور میکردمه...
انقدررر آرامش داره و این آرامشو به منم انتقال میده که منی که حواشی و حرفای بچه ها در موردم خیلی اذیتم میکرد و فکرمو درگیر میکرد، حالا با یه لبخند با یه سکوت چنان شرمنده اشون کردم که خودمم تعجب میکنم از این سخاوتی که تی در من به وجود اورده....
اون روزی که بالاخره دوست شدیم و حالا شده تاریخ دوستیمون و حالا سه ماه ازش میگذره...بهش گفتم دوست دارم تو پیج اینستات نشون بدی که با یه نفری و نا محسوس بقیه بفهمن که اون یه نفر منم:) 
حدودا دو روز بعدش همزمان پست گذاشتیم و کپشن پست تی رو هم خودم نوشتم:)
این خبر و پست همزمانمون مثل بمب صدا داد و همه تقریبا فهمیدن باهمیم...
برای من مهم دخترای پیج تی بودن و همکلاسیای خودم که از وقتی متوجه رابطه من با تی شده بودن شایعه هاشون شنیده میشد و همه حول من میچرخید...
بار اولی که با تی بیرون رفته بودیم بهش گفتم که عاشق دستبند چرمش شدم و چقدر دوسش دارم... حتی سعی کرد دستم بندازش اما گشاد بود...
حدودا یه هفته از دوستیمون میگذشت و آخر هفته که تی برگشت دانشگاه برام دستبند خریده بود و توی کتابخونه دانشگاه بهم دادش... چقدددررر که ازش انتطار نداشتم و حالمو خوب کرد وقتی دیدم خریده و با ذوق بهم دادش:)))
 اما متاسفانه یکم بهم گشاد بود و منم بی عرضه:|| گمش کردم و چقدر هم براش گریه کردم حتی واسه لاکرش که منو تی عاشقش بودیم...
نمیدونم از اتفاقایی که باعث شد حالمم بد بشه و تردید کنم هم بنویسم یانه؟! مثل پستی که یکی از همکلاسیای دخترم که از قضا خیلی هم باهاش خوب بود و به قول خودش در حقش لطف کرده بودم.... کپشنی که من برای تی نوشته بودمو به حالت مسخره طوری پست کرد و چندتا از پسرای علاف تر همکلاسی هم کامنت گذاشتن و خندیدن... منم اول بهش گفتم که ناراحت شدم و گفت قصدی نداشتم:|| پس فقط خودشو بلاک کردم... چند روز بعد یکی از پسرا پست گذاشت و همون چند نفر دوباره کامنت مسخره و بی ربط.... منم همه رو بلاک کردم و تی هم همینطور...
بعد تک تک اومدن تلگرام که فکر نمیکردیم ناراحت بشی و این حرفا .... منم بدون توجه فقط از بیرون چتاشونو پاک کردم... چون واقعا انتظار همچین رفتار مضحکی نداشتم ازشون... حالا جالبه برام همشون پشیمون شدن و تک تک میان که بهم نزدیک بشن اما من هیچوقت بچه بازیشونو فراموش نمیکنم...
رابطه امون دیگه جدی تر شده بود و حواشی به شدددت از بین رفته بود و همه دیگه دست از سرمون برداشته بودن و روزای خوبمون جدی جدی شروع شد....
با خواهرم رفته بودم بیرون و تو یه مغازه یه فندک خوشگل دیدم... انقدر خوش دست و دوستداشتنی بود که دلم خواست بخرمش و بهش هدیه بدم... پس خریدمش و یه جمله هم روی جعبه اش نوشتم که خیلی دوسش داشتم و در واقع دوسش داشتیم ... با اینکه کم سیگار میکشه و من با همونم مخالفم اما خریدمش و فرداش توی دانشگاه بهش دادمش....
بماند که زنگ زد و کلی تشکر کرد و گفت باعث میشه بیشتر سیگار بکشم:((( اما بعد قرار شد اونو که میبینه سیگارشو کمتر کنه.... و اینکارو کرد:)
تنها چیزی که مزه اونروز خراب کرد، فوت همکلاسیم بود که حال کل دانشگاه رو گرفت....

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.