تولد

سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 22:21

نزدیک تولدم بود که یهو رفتار تی عوض شد و شوکه ام کرد... انقدر بی منطق و سرد و متفاوت ظاهر شد که تو تمام اون دو روز داشتم فکر میکردم شاید بقیه راست میگفتن و اشتباه کردم بهش نزدیک شدم... شاید خواسته انتقام خراب کردن تولدشو ازم بگیره... انقدر حالم بد و فکر و خیال متفاوت تو سرم بود که حد نداشت...
ازش خواستم همو ببینیم و حضوری حرف بزنیم اما گفت وقت نداره و امکانش نیست تا شنبه... و سعی میکنه اگه شد شنبه بین کلاسا ببینیم همو
از خودم متنفر شده بودم که چرا انقدر زود خام شدم:||||
دقیقا همون روزی که بهش گفتم ببینیم همو و گفت وقت ندارم دوستم تو خیابون دیده بودش و این بیشتر عصبیم میکرد...
تصمیم گرفتم سکوت کنم و شنبه که دیدمش تمومش کنم... شبش استوری گذاشت wait:(
واقعا داشت حالم ازش بهم میخورد و دهن بیمارم میگفت حالا که حالتو گرفته وقتشه بره سراغ نفر بعدی:||||
شنبه رفتم دانشگاه و هر چی زنگ زدم جواب نداد... بعد نیم ساعت بعد از اخرین کلاسم زنگ زد که اهه میخواستم ببینمت و عیب نداره فردا حرف میزنیم... کارم واجبه و کلی جو داد... دیگه واقعا گریه ام گرفته بود....
یکشنبه رفتم دانشگاه و بیشترین آرایشی که در توانم بودو کردم و کلی به خودم رسیدم که اگه دیدمش حالش گرفته بشه:((
یه امکان خیلی کوچیک هم میدادم که شاید میخواد سورپرایزم کنه... اما دیدم این حجم از بی محلی واقعا معنی نمیده:|
کلاسای اون روز یکی در میون تشکیل میشد و کلاس ساعت 1و نیمم لغو شد... ساعت 2 بود زنگ زدم که ببین من عجله دارم میخوام برم خونه... اگه میای که بمونم وگرنه کار دارم... دیر بیای رفتم:)
گفت خوابگاهم و یه ربع دیگه اونجام.... نیم ساعت موندم نیومد عصبی شده بودم شدیددد... پیام دادم دارم میرم خونه.... داشتم هندزفریمو اماده میکردم که دیدم تو پارک دانشگاه با کاف و طلایی منتظرن و اونجا بود که دیگه فهمیدم بلههه از چهارشنبه هفته پیش در تدارک سورپرایز کردن من بوده....
وقتی رسیدم بهش خنده ام گرفته بود دیگه... واقعا انتطارشو نداشتم... برام کیک خریده بود و چندتا شمع که هرکاری کردیم نشد توی اون باد روشنش کنیم... بعدم منو فرستادن دنبال چاقو که ابومسلم قرار بوده بیاره و نتونسته بود خودشو برسونه:|
 دوتا دیگه از دوستامم اومدن و اهنگ تولد علی جهانی رو برام گذاشت... گفت خیلی گشتم تا یه آهنگی پیدا کنم که انرژی منفی نداشته باشه... اولین عکس دونفرمونو گرفتیم و به خاطر جو دانشگاه نتونست بیشتر پیشمون بمونه....
اینکه اون لحظه چقدررر ذوق مرگ شدمو فقط شاهدای ماجرا میتونن توصیف کنن:)
تازه با کمال پررویی بهش گفتم من کلی حرف آماده کرده بود واسه دعوا:/ گفت هنوزم میخوای بگیشون؟؟!!! گفتم نه همشونو پس میگیرم....

بعدش جمع دخترونمون موندیم و تا ساعت 4 چایی و کیک خوردیم و تحلیل کردیم و خندیدیمو منو بیشتر عاشق تی کردن که چقدر از خودش گذشته تا تو دانشگاه برات تولد گرفته و واقعا دوستت داره و از این حرفا....
سهمیه کیکشو تو کارتون شیرین عسل:( بردم خونه و به اضافه کیکی که خواهرم برام خریده بود و کلی سورپرایزم کرده بود فردا صبحش بردم براش.... بعد هم موندم و روز تولدم سر کلاس استاد جان بودمو کلی اون وسط خنده مون گرفته بود وقتی بچه ها داشتن تمرین مینوشتن و آروم وقتی سر همه پایین بود قربون صدقه ام میشد و من فقط غرق عشقش میشدم...

نظرات (1)
چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 22:34
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.