دعوای اساسی

دوشنبه 20 دی 1395 ساعت 19:32

آخر هفته چند روز تعطیل بود و تی هم کلاساش تشکیل نمیشد... این شد که برگشت خونه و حدودا دو هفته بود کلا همو ندیده بودیم...
یه اخلاقی که تی داره و جدیدا منم بهش دچار شدم، حوصله پی ام دادن و ثانیه به ثانیه چک کردنو نداره... یعنی در بهترین حالتی که وقت داشته باشه و حالش خوب باشه شاید یه پی ام بده که خوبی؟و یکم حرف بزنه... وگرنه شبا باهم چت میکنیم که اونم خیلی کوتاست و اگه بره خونه که اونم احتمال زیاد قطع میشه چون کلا درگیر کارای باباشه و آخرشب هم که برسه من خوابم و اون خسته....
وضعیتمون تو اون دو هفته واقعااا دیدنی بود:) من فوق العاده زود رنج و حساس اونم که با این رفتارش رو مخم... مثل همیشه یه پی ام بلند دادم و دعوا رو شروع کردم... که اگه میخوای نباشم بگو و من خسته شدم و تصمیممو گرفتم و از این حرفا... چند بار به هم زنگ زدیم حرف زدیم اما با لجبازی هر دومون قطع شد....قهر سنگینی بود... سه شنبه عصر بود که دخترک بهم پی ام داد که تی رو دیدم تو دانشگاه و با یه دختره بوده که نمیشناختم و ما بهش سلام دادیم از هم جدا شدن و رفتن سمت اون یکی ساختمون:||| منم گفتم اره خبر دارم و میدونم... اما حالم داغووون شددد... به خودش هیچی نگفتم... چون میدونستم دعوا بدتر میشه و احتمالا شرمندگیش واسه من میمونه....
حالم خیلی بد بود... رفتم دانشگاه و بین کلاسام رفتم انجمن... یکم نشستم و به کارام رسیدم دیدم صدای تی میاد که اومده توی انجمنشون... بدم اومد که حالش بد نیست و داره میخنده... از طرفی هم به من نه پیام داده نه زنگ زده....
عصبی کلیدو برداشتم و درو قفل کردم راه افتادم که برم تا برنگشته انجمنشون.... داشتم از جلوی انجمن رد میشدم دیدم همون دختره تو انجمن رو به روی تی نشسته و از خنده غش کرده....
سریع شماره تی رو گرفتم دیدم خاموشه... گفتم اوووم پس همین... خاموش کرده که تا پیش اینه من زنگ نزنم... بغض کرده بودم و حالم خیلییییییی بد بود... کلی فکر کردم و زنگ زدم خواهرم که بیا بیرون حالم خوب نیست....
بهش پی ام دادم خیلیییی پستی... صدای خنده هاتون کم بودا....
خواهرم خیلی سعی کرد یه کاری کنه اینجوری برخورد نکنم اما حالم بد بود و طور دیگه ای نمیتونستم خوبش کنم.... شب دوباره نوشتم کامنتامم پاک کن از زیر پستات:|||
هنوز سین نکرده بود و این حالمو بدتر میکرد... آخر شب جواب داد که چی شده و خودت پاک کن و ترجیح میدم سکوت کنم و حرفات و توهینات هیچوقت یادم نمیره....
انقدررر اون شب گریه کردم که ببین اگه دروغ بود حداقل سعی میکرد خودشو اثبات کنه....
دوباره یادم نیست چی شد که حرف زدیم و بهش گفتم از خودت دفاع کن حداقل... گفتم یعنی همه ی کارا و حرفات دروغ بوده؟ حداقل میخوای همزمان دوست بشی یکم هوش و ذکاوت به خرج بده.... هیچی جوابمو نداد و فقط سین میکرد و میگفت سکووت بهترین کاره....
دو سه روز جهنمی گذشت و دیدم دختره پست گذاشته و تی هم تولد خواهرشو تبریک گفته و اینم خیلیییی صمیمی جوابشو داده... منم کامنت گذاشتم طبق دوستی ای که با دختره داشتم... در واقع خواستم بگم احمق من کامنتتو دیدم... الان که فکر میکنم خیلی لجباز و بچه ام:( حتی بلاکش کردم و اون این کارو نکرد.....
نمیدونم چرا هر سری قهر یا کات میکنیم دیگه نمیبینمش تو دانشگاه... حتی پشت در کلاس هم باشم نمیبینمش...
بعد از حرفای خواهرم و فرفری و نصیحتاشون و یاداوری کارای تی و اینکه ببین چقدرررر عوض شده به خاطر تو... راضی شدم که بهش زنگ بزنم و حرف بزنیم یا برم حضوری ببینمش... با زور بهش زنگ زدم و گفتم میشه انقدر سکوت نکنی و این حرفا.... اونم خیلیییی مهربون و مثل همیشه جوابمو داد و گفت ناراحتم ازت و انتظار همچین واکنشی نداشتم و اگه گوشیم خاموش بوده چون میخواستم 4g بکنمش و گوشی رو داد دوستش تا بهم بگه... و اینکه گفت چند وقت دیگه که ربات دختره رو نمایی شد و دیدی که واسه چی تو انجمن ماست و اونروز دوستات مارو باهم دیدن، منتظر عذر خواهیتم..... اما من عصبی بودم و فقط حرف خودمو میزدم و آخرش گفتم کاری نداری میخوام قطع کنم...
دوباره حجم عظیمی از سرزنشا از طرف فرفری و خواهرم که تو اصلا درکی از رابطه نداری و اون بدبخت داره اینجوری باهات حرف میزنه تو انگار نمیشنوی...
خلاصه قانعم کردن که برم حضوری باهاش حرف بزنم...
بهش پیام دادم و رفتم دیدمش اما حرفا و برخوردای شب قبلم این بار تی رو جری کرده بود...
رفتم کلی حرف زد و گفت من دنبال ارامش بودم اما تو فقط بلد خرابش کنی و اینکه چرا حلقه ات دستت نیست و... یکی به میخ میزد یکی به نعل... دوباره رگ لجبازیم ورم کردم:)) گفتم تو فکر کردی من اومدم عدر خواهی که بگم برگرد یا بمون؟؟ نه من فقط دیدم زود قضاوت کردم و خواستم ازت عذر خواهی کنم... گفت باشه... بعدشم یه نگاه بهم کرد گفت من مثل تو نیستم... رو حرفم میمونم تا زمانی که با کسی دوست بشی بعدش میگم پر منو ول کرد و کات کردیم که دوباره حواشیاطرافت شروع نشه... گفتم لازم به دلسوزی تو نیست خودم از پس حرف بقیه بر میام... وقتی رفتار منو دید گفت نظرت چیه به دختره پیشنهاد بدم و شرطشو بذارم اینکه باید فردا بیاد پی امو به تو نشون بده؟؟ گفتم اتفاقا خوبه موافقم... اصلا تردید نکن...

 بعدش رفتم سر کلاس و داشتم بالا میوردم... تولد خواهرم که فوت شده هم بود و بیشتر حالم بد بود... وسط کلاس پاشدم و راه افتادم تو خیابون... رفتم امامزاده و تا میتونستم گریه کردم و دلم واسه خودم سوخت... کلی تصمیم گرفتم و رهاش کردم...
چند روز بعدش یه پست گذاشت که اهنگ شادمهر بود توی ماشین و خودش هم کپشنو روش میخوند... که کسی که تو سختی کنارت نمونه ارزش نداره و از این حرفا... بهش پی ام دادم خوبی؟ جواب داد و گفت نه و آهنگ یلدا رستاکو برام فرستاد و بعد یه پی ام که در فاصله ای دور از من که آسیب نبینی بنشین و شاهد ویرانی ام باش....بعد از این پی ام دیگه پیاممو سین نکرد تا فرداشبش که یلدا بود و نوشت خوبمم... گفتم دیشب خوب نبودی... گفت خوب بودم:)
چند روزی گذشت و فرفری اومد دانشگاهمون... اونروز کلیییی حرف زدیم و خیلی اتفاقی تی رو دیدیم... اومدم بهش سلام بدم اما دهنم قفل شد و دستام یخ کرد... انقدر حالم یهو عوض شد که فرفری اونجوری فهمیده بود تی اونجاست... تا زمانی که از کنارم رد بشه فقط زل زد تو چشمام و بعد سرشو با عصبانیت برگردوند و رفت....
فرفری متقاعدم کرد که ببین تقصیر توئه.... شبش دوباره زنگ زدم و گفتم اگه امکانش هست فردا همو ببینیم گفت باشه...
رفتم دانشگاه و بنا به حساسیت سری قبلش حلقه رو هم دستم کردم... رفتیم کلی حرف زدم و گفتم قبول دارم که رفتارم زشت و بچگانه بوده... گفت فکر میکردم حداقل حقم این باشه که ازم سوال کنی نه اینکه بداری و بری و ازم توقع دلجویی هم داشته باشی... بعد کلی حرف زدیم و به حرفاش گوش دادم و واقعا واسه هیچکدوم جواب نداشتم:\
رابطه امون دوباره جووون گرفت...
پست بعدی قطعا شاده و اینقدر طولانی و بی نمک نیست... سر خودم که درد گرفت نمیدونم شماها حوصله خوندنشو دارین یا نه:)
نظرات (1)
سه‌شنبه 21 دی 1395 ساعت 13:02
همه رو کامل خوندم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزمی شماا
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.