بغض:)

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395 ساعت 12:12

این روزا حسهای خوبی ندارم... اتفاقای خوب هست و دلیل واسه لبخند زیاده اما من دارم به دو هفته دیگه فکر میکنم....
به شروع ترم جدید به تنها شدنم... بدترین اتفاقش مرخصی گرفتن کاف و رسما یکه شدن من توی اون دانشگاه لعنتی که تنها امیدم کاف بود... اینکه میدونستم حداقل یه نفر هست که چقدر از لحاظ فکری بهم نزدیکه و بعد از تموم شدن کلاسا دلم خوش بود شمارشو که بگیرم 5 ثانیه بعدش پیششم....
دلم خوش بود گوشیمو که چک کنم میس کالش یا پیامش رو گوشیمه که کجایی و بیا اینور....
دلگیره قطعا دلگیره ترم بعد... حتی احتمال زیاد خبری هم از تی نیست...
البته تی و داستاناش تا ته این 4 سال ادامه داره و دیگه همه میدونن که رفتنی نیست اما برگشتش با جنجال و داستانه....
هووف... که اگه حداقل عید پیش رومون نبود چقدر خوب بود.... چقدر حال و هوای اسفند مخصوصا هفته آخرش حالمو بد میکنه چقدر بغضم میشه وقتی میبینم این سال و تمام اتفاقاتشو باید بذارم و برم سراغ یه پرونده جدید که حوصله باز کردنشم ندارم....
این ترم صد در صد بیشتر تایمم توی انجمن میگذره و قراره اونجا خودمو سرگرم کنم اگه اتاقای بغلی مانع نشن:\
الان که اینارو نوشتم دیدم توی وبلاگ قبلیم هم واسه ترم پاییز یه همچین چیزایی نوشتم و شکایت کردم اما اصلا اونطوری که فکر میکردم نبود.... من اصولا فاجعه سازی میکنم توی ذهنم.... امیدوارم این بارم اینی که من میگم نشه و حالم خوب باشه:)

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.