کوچه های شهر

جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 19:31

چهارشنبه همایشی بود از طرف انجمن ما و من کلا از 7 و نیم صبح دانشگاه بودم و در اختیار انجمن تا ساعت2 ...
این بین اگه وقت میکردم به تی هم پی ام میدادم و صحبت میکردیم... بهش گفتم پاشو از خوابگاه بیا بیرون همو ببینیم... که گفت کار دارم و قراره با بچه ها بریم واسه یه جلسه...
ناراحت بودم که اه رفت تا شنبه:( ولی خب چیزی نمیتونستم بگم...
ساعت دو داشتم میرفتم سر کلاس که تی رو دیدم داشت میرفت سر کلاسش... پیام دادم رویت شدی جناب:))) پی ام داد وایسا بعد کلاست ببینمت بعد برو... اما کلاسم زود تموم شد و کم کم داشتم میرفتم که زنگ زد وایسا من کلاسم الاناست که تموم بشه و منم رفتم چرخیدم تو راهروها تا کلاسش تموم بشه... بعد که رفتم پایین دیدم دوتا از دوستاشم همراهشن و تا ایستگاه باهم رفتیم بعد گفت منم باهات میام بیرون دانشگاه که بعدش برم...
از اتوبوس که پیاده شدیم رفتیم گم شدیم تو کوچه های شهر و کلی حرف زدیم و خندیدیم.... چقدر این راه رفتنا و حرف زدنا میچسبه واسه منو تی که حداقله دیدارامون... من ساعت 5 با دوستام قرار داشتم و کلی ازش خواستم که بیشتر بمونه:))) و موند و همینجوری داشتیم میچرخیدیم که دیدیم ناخودآگاه خیلی شانسی رسیدیم همونجایی که تی قرار داشت و جایی که بلدش نبودیم اما بهش رسیدیم:) به پاس خوشحالیش رفتیم سوپر مارکت کنارش و تی بستنی برداشت و من پاستیل...
که چقدر خودشو به در و دیوار زد که پاستیل نخور جان من:/ منم ولی کار خودمو کردم و به تی هم به زور پاستیل دادم:))))

یه اتفاق نه چندان خوب افتاده و منو تی خیلی نگرانشیم... دعا کنید برامون که اتفاقی نیوفته و به سلامتی و بدون دردسر حل بشه....

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.