X
تبلیغات
زولا

تموم شد!

جمعه 6 اسفند 1395 ساعت 18:03

حالم خوبه از تصمیمم راضی ام.... بعد از چند دیقه یهو دلم میخواد منفجر بشم... به حدی حالم بد میشه که نفسم بالا نمیاد و حتی در جواب دوستم یا خواهرم که میگه پر لال میشم و تا سکته میرم... یعنی دیگه فقط یه لایه اشکه رو چشمام و بغضی که اگه سعی نکنم بخورمش رگای گردن و گلومو قطعا پاره میکنه....
تی همیشه سکوت رو انتخاب میکنه همیشه تو لحظه هایی که من دوست دارم داد بزنم و حقمو بگیرم میره یه گوشه و فقطططط سکوت میکنه.
الانم سکوت کرده در برابر پست هام... در برابر بلاک شدندش
اونروز که براش آویشن بردم انجمن و سرما خورده بود و دختره اونجا بود... همون روز که جلوی دختره یجوری رفتار کرد که انگار من فقط دوستشم نه بیشتر... بعدش که دختره رفت و ازم خواست دستمو بگیره، بغضمو تحویلش دادم....
کلی حرف زدیم... هر چی تو دلم بود گفتم. گفتم که دارم عذاب میکشم از این حجم دخترای اطرافش که تی منو پیش اونا انکار میکنه....
گفتم دارم سکته میکنم وقتی تو به فکرم نیستی... اما همش با مسخره بازی و خنده اذیتم میکرد که اونجوری نگم... بعدش که گفتم یا منو انتخاب کن و به همه ی اینا بفهمون با منی یا مستقیم بهم بگو نه و من میرم... گفت دومی رو انتخاب کنم خوبه؟ پاشدم گفتم خوبه و رفتم که کیفمو بردارم یهو محکم دستمو گرفت و گفت بشین....
به زور منو نشوند دوباره و این بار دیگه نگاهش نکردم... گفت درکم کن... گفت چند نفرو تو دانشگاه میشناسی که میدونی با هم رابطه دارن اما علنیش نمیکنن.. ما هم مثل اونا، گفتم اونا طرفشون مثل تو نیستن! واقعا هم نیستن...
بعدش کلی حرف زدیم و گفت وقتی بقیه دخترا هم هستن رفتار من با همه تون مثل همه... گفتم یعنی من تو یه رنجم با اونا؟ گفت وقتی پیش همید باید همین باشه.... گفتم باشه تصمیمتو گرفتی و مرسی که مطلعم کردی...
این بار دیگه واقعا بلند شدم و فکر کرد میمونم دوباره... داشت شروع میکرد از دختره بگه که اصن در حد تو نیست... کیفمو که برداشتم اونور میز گفتم خوش باشی با همه من نیستم دیگه... فقط فلاکسمو بعدا بهم بده... هنگ کرد... گفت وایسا... ببین داری ولم میکنی میری دوباره؟ حالم بد میشه کلا نباشی...
درو محکم بستمو رفتم... رسیدم لابی دانشکده که زنگ زد... گفت برگرد سریع... چند بار تکرار کرد... گفتم حرفاتو زدی... تصمیمتم گرفتی... دوباره گفت برگرد... گفتم خدافظ و گوشیو قطع کرد....
تو اتوبوس حالم از همیشششه بدتر بود.. دیگه بغضمم نتونستم قورت بدم و اشکام سرازیر شدن... گریه کردم بعدش بهش پی ام دادم ایشالا یه نفر مثل خودت سر راهت قرار بگیره همین. بعد هم بلاکش کردم...
شب پیام داد بلاکم کردی؟ جواب ندادم. صبح دوباره پیام داد... باشه جواب نده ولی هر چی دیدی از چش خودت دیدی... گفتم فکر نمیکنم دیگه حرفی باقی مونده باشه. بعد کلاس که رفتم انجمن چند بار دیدمش و هر بار زل زد تو صورتم و انگار انگار بحثمون شده و کات کردیم... منم بهش سلام ندادم و رد شدم رفتم...

تا دو روز بلاکم نکرد و بالاخره اون شب وقتی رفتم با دختره حرف زدم بلاکم کرد....
به دختره گفتم نمیدونم میدونی یا نه و تی چقدر انکار کرده... اما ما از تابستون با همیم و رفتار تی امروز پیش تو برام خیلی سنگین بوده و این حرفا... اونم سریع فوروارد کرده بود واسه تی:)
تی زنگ زد که کار خودتو کردی و منتظر واکنش منم باش... گفت به خاطر این رفتارت تنبیه میشی پر... گفتم خفه شو فقط.... بعد قطع کرد و دوباره زنگ زد... خیلی عصبی نبود... فقط گفت بالاخره کار خودتو کردی...
بعد یکم با دختره حرف زدم و به قول کاف اصلا نفهمیدم موضعش چیه:////
امروز هم یه پست که واقعا حرفای دلم بود گذاشتم اینستا و با توجه به اینکه دیشب اولین نفر استوریمو دید فکر آن فالو شدنم نبودم... که یهو فهمیدم و الان نمیددنم پستو دیده یا نه....
منم آن فالو کردمو کپشنو تو دایرکت براش فرستادم و گفتم دوست دارم به عنوان آخرین حرفام بخونی.

نظرات (1)
جمعه 6 اسفند 1395 ساعت 22:58
ای وای چه ناراحت شدم از خوندنش
هیچ دوست نداشتم و ندارم تو ارتباطت این مسائل باشه
امیدوارم زووودتر حل بشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برخلاف همه که میگن رابطه شما اینجوری تموم نمیشه.... ولی خودم دوست دارم تموم بشه
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.