95

جمعه 13 اسفند 1395 ساعت 21:34

یکسال شد... یکسال پر از حادثه... پر از آدمهای جدید... پر از اومدن... پر از رفتن...
انگار همین دیروز بود که تی بهم پیشنهاد داد و من ردش کردم...
یا مرگ همکلاسیم و اتفاقات دردناکی که تا ماهها به دنبالش حالمو دگرگون کرده بود...
همین دیروز بود که تی قشنگ ترین لحظه هارو برام ساخت...
دعواهامون و حواشی بچه هارو هنوز با جزئیات یادمه...
حتی لحظه ی سال تحویلو یادمه که فکر میکردم الان لئو تمام زندگیمه و چقدررر سرخوش بودم...
یادمه خواهرم کنکور داشت و روز کنکورش بچه ها شایعه کردن پر با طرف قرار داشته که اون روز تو خیابون بوده!
چه جزئیات و ریز حوادث هنوز جلوی چشمامه...
پارسال این روزا  من  با همکلاسی فوت شده ام در مورد پاس کردن فیزیک و روز درختکاری بحث میکردم... یادش بخیر بعدش که رفت کربلا و حتی یادمه بهش پی ام دادم و گفت چه به موقع همین الان تو بیت الحرمینم.... 

رفتنمون به یه شهر دیگه واسه ترم تابستونی و اتفاقا و شناخت هایی که رقم خورد....


چقدر روزای زندگیمون زود میگذرن... و چقدر امسال زود گذشت... با اینکه پر از اتفاقای ریز و درشت بود اما انگار کلش خلاصه شده توی یه روز و اونم دیروزه و من همشوووو یادمه...
توی این یه سال چقدر با شخصیت های متفاوتی آشنا شدم... کلی مراسم و همایش که باعث شدن خودمو بشناسم و شخصیت خودمو بسازم حتی...
یک سال پیش اعتماد به نفسم انقدر کم بود که واسه راه رفتن تو دانشگاه هم خودمو اذیت میکردم... اما الان همه بهم میگن که چقدر تغییر کردی و اعتماد به نفست و روابط عمومیت بالا رفته...
شاید تغییرات منفی زیادی هم داشته باشم اما باید یه سال دیگه بگذره تا پیداشون کنم تازه...
انقدر پارسال این موقع ها خواهرمو حرص دادم و مخالفت های بی جا کردم که الان واقعااا خودم میدونم چی کشیده از دستم...
لو رفتن وبلاگمم همین امسال بودا...
چرا انقدر زود گذشت؟
قطعا 95 یکی از سالهایی میشه توی ذهنم که هیچوقت یادم نمیره و داستانا و اتفاقاشو واسه بقیه تعریف میکنم...
هوووم... یه نفس عمیق مونده تا رسیدن سال جدید... امیدوارم اتفاقای خوبی توش رقم بخوره و خاطرات شیرینش زندگیمونو شیرین کنه....

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.