تازه همو پیدا کردیم!!!!(قسمت دوم)

شنبه 28 اسفند 1395 ساعت 21:12

به ش گفتم منم حس میکنم میشناسیش اما ترجیح میدم خودت بفهمی...
گفت ببین تو زندگی هر کسی مامانش براش عزیزترینه... بیا جون مامانامونو قسم بخوریم و به هم اعتماد کنیم...
نمیدونم چرا انقدر راحت همه چیز پشت سر هم داشت جور میشد...
شمارمو گرفت و زنگ زد بهم... صداااش خیلیییی میلرزید... خیلیییی... هردومون میترسیدیم از اینکه با این واقعیت روبرو بشیم... با گریه گفت از کی با تی بودی؟!
جالبه بگم یک ماه قبل از من با ش دوست شده بوده و هنوزم تو رابطه است... گفتم من دو هفته است کات کردم... انقدررر حالش بد بود که جرات نداشتم کلمه ای بهش بگم حتی...
چند دیقه یه بار نفسش میگرفت و این حالمو بد میکرد... بهش گفتم منم دیشب خیلیی حالم بد بوده و میتونم درکت کنم... گفتم من و متل کلی خاطره های مشترک و عکس رو کردیم که حالمونو داغون کرده اما الان بهتریم... یکم سعی کردم حرفایی بزنم که بخنده... بعد گفتم من رو قسم جان مامانت حساب کردم... گفت خیالت راحت و قطع کرد...
عصر تو تلگرام پیام داد که به تی گفتم که همین قهرو دلخوری ادامه داشته باشه و من میرم... انگار یه اشاره ای هم به اینکه با چند نفر همزمان دوست بوده هم کرده...
چون همون موقع برای منو متل پیام اومد که حال جفتتونو میگیرم... به متل گفتم تو جوابشو نده... منم نمیدم... دوباره به من پیام داد که این پیاممو نگه دار و بشین نگاه کن فقط...
بعد توی دایرکت اینستا یه پیج که هیچییی فالور نداشت برام یه عکس فرستاد و نوشت where is other pic?
به خود تی دایرکت دادم که فکر نمیکنم انقدر پست باشی اما اگه هستی باشه... استوری امشبم و فردا که پیش رئیس انجمنا رفتم هم داشته باش...
گفت کار خودتو کردی و با ناشناس رفتی به بقیه چی گفتی و قسم بخور و بگو هر کاری کردی؟
چون گفته بود ناشناس راحت تونستم قسم بخورم... گفتم به جووون خودم و عزیزام با ناشناس سراغ کسی نرفتم... اصن به من چه؟ گفتم چی شده فکر کردی منم و الکی جو دادم که برات متاسفم و از این حرفا... یهو اروم شد
گفتم ببین من حوصله کش دادن رابطه ندارم و قطعا دنبال دردسر واسه رابطه بعدیمم نیستم... پس درک کن که بهت کاری ندارم...
سین کرد و چیزی نگفت...
بعد بلافاصله رفته بود پیش ش و بهش گفته بود پر منو تهدید کرده و حالم بده و اینا... دلیل تهدید منم نگفته بود... فقط گفت بیخیال خودم حلش میکنم...
اون شب حال ش خیلیییی بد بود... اصلا نمیتونست حرف بزنه و فقط میگفت باورم نمیشه



پ.ن: نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم... اما تا ته داستانو میگم.

آخرشم یه متن در مورد دون ژوان که مطمئنم به دردتون میخوره.

  

نظرات (1)
دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 22:08
شوکه شدم! فقط اینو میتونم بگم...
منتظرم ببینم چه میکنی!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شوکه شدن کوچکترین واکنشه در برابر این اتفاق
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.