اینستاگرام

پنج‌شنبه 10 فروردین 1396 ساعت 23:11

اتفاقات این مدت زندگی انقدر بولد و عجیبه که گاها خودمو میکشم بیرون و به این فکر میکنم که واقعا این منم بین این همه ماجرا؟! و چقدر نقش خدا این وسط قشنگ و دیدنیه! واقعا مرسی ازت خدا:)) 

دو روز پیش صبح تازه از خواب بیدار شده بودم و میخواستم برم درس بخونم که یهو دیدم ش داره زنگ میزنه! خیلی هول شده بودو داشت از استرس سکته میکرد! گفت که رمز لپتاپ تی رو با آی دی اینستاش امتحان کرده و یهو وارد شده!!!  تی اینستاشو به خاطر مسائل اخیر دی اکتیو کرده بود... هر دو هیجان زده ازاینکه میتونیم کلی اطلاعات جدید داشته باشیم بودیم! و از طرفی میترسیدم که تی بفهمه و بدبخت بشیم....

خیلی زود دو نفری وارد اکانتش شدیم و شروع کردیم دایرکت خوندن, بعد از کلی زنگ زدن تصمیم گرفتم کل پستا رو پاک کنیم و وانمود کنیم هک شده, منتها قبلش میخواستیم که تمام دایرکتارو بخونیم و اسکرین بگیریم! 

هر چی بیشتر جلو می رفتیم از حجم کثافتی که توش گیر افتاده بودیم بیشتر آگاه می شدیم! باورمون نمیشد این همه دختر با تی در ارتباط باشن! خیلی روز عجیبی بود! توصیف اینکه چه حالی داشتیم خیلی سخته! خنده های عصبی, بغ کردنا! نمیدونم همه حالات روحی رو با هم تجربه کردیم ما! 

بعد از اسکرین گرفتن از جاهای حساس دایرکتا چند تا عکس برهنه پیدا کردیم و پستشون کردیم! میخواستیم همه بفهمن که پیج هک شده اونم توسط کاربرای غیر ایرانی که مشکلی واسمون پیش نیاد! خیلی زود همه خبر دار شدن و پستا و استوریای دخترای اطراف تی و دو تا از پسرا که بلاک و ریپورت کنید شروع شد, خود تی هم توی کانالش نوشت اینووو...

ش خیلی ریلکس برخورد میکرد با تی در عین اینکه داشت از استرس سکته میکرد, چون فقط اون رمز لپتاپ رو میدونست...  حتی ش هم برای پیج تی پست بلاک و ریپورت رو گذاشت خیلی صمیمی که تی شک نکنه بهش, ... اعصاب تی حسابی به هم ریخته بود و فقط داد میزد... 

دختره بعد از دیدن پست ش انگار ناراحت شد و استوریشو حذف کرد, ما حدسمون این بود که چرا ش انقدر صمیمی پست گذاشته... که درست هم بود, تی زنگ زد که چرا انقدر صمیمی نوشتی برو پاک کن! ش هم از تک و تا نیفتاد و باز استوری گذاشت! در واقع میخواستیم که بقیه دخترا روی ش حساس بشن!

سه چهار ساعت طول نکشید که پیج تی رو اینستاگرام بست! و تی یه نفس راحتی کشید! فکر می کرد کسی به پیجش دسترسی پیدا نکرده! در حالیکه من و ش دیگه خیلی چیزارو می دونستیم, و دلیل اینکه به متل چیزی نگفتیم این بود که خیلی زودجوشه و ناراحت میشه و مسافرت هم بود, دیدیم لزومی نداره اعصاب اونو هم به فنا بدیم...

یک روز بعدش منو ش با خوندن دایرکت تک تک دخترایی که تی باهاشون رابطه داره و اینکه دیدیم چقدر همه مون سرسخت بودیم و تی با کاراش ما رو دلبسته کرده حالمون بد بود, همش یاد خودمون می افتادیم و یاد کارایی که تی برامون کرده بود! تی حتی اگه هیچکدوم اون کارای عاشقانه رو هم نمیکرد ما باهاش میموندیم, جون واقعا چیزی کم نداره و از خیلی جهات واقعا بهترین, هر چی بیشتر فکر میکردیم که چرا انقدر احساس مارو درگیر خودش کرده با کارایی که هر پسری نمیکنه کمتر به جواب می رسیدیم...

تا اینکه هر دو متفق القول شدیم که با اینستای فیک به دختره و یکی دو نفر دیگه پیام بدیم و اسکرین چت اون یکی رو بفرستیم تا بفهمن چه خبره, اماااا این کار تبعات زیادی داشت...

اولیش اینکه تی میفهمید هک اینستاش کار یه آشناست, و احتمال شناسایی ما به شدت میرفت بالا, ثانیا اینکه دلمون برای تی می سوخت یکم...

باید یه نقشه ی حساب شده می ریختیم و جلو میرفتیم, نشستیم چند تا اسکرین جدا کردیم و متنایی که میخواستیم برای هر کس بفرستیم رو آماده کردیم! 

همه چیز آماده بود برای افشاگری!! اما من و ش تردید داشتیم! می ترسیدیم از لو رفتن! مخصوصا من که از بین دوست دختراش از همه بدتر بهش واکنش نشون داده بودم  دعوای اساسی آخرین بار داشتیم, بقیه مثل ش آروم نشسته بودن و  حتی بلاک هم نکرده بودن همو...

قرار گذاشتیم که بیشتر فکر کنیم, جالب اینکه صبح وقتی  بیدار شدم دیدم ش هم مثل من همش خواب دیده و مصمم تر واسه انجام کاری که براش نقشه ریخته بودیم...

خب ش توی راه بود و داشتن میرفتن سفر... تا عصر که مستقر بشن ما با هم در ارتباط بودیم و داشتیم متن و عکس تنظیم میکردیم, خودمون از کارهایی که میکردیم هم تعحب میکردیم هم خنده مون گرفته بود! 

بالاخره شروع کردیم و دونه دونه واسه همه سوژه ها فرستاده شد... اولین نفر دختری که توی دانشگاه ما نیست سین کرد و جواب داد و کمک بیشتری خواست,  نفر بعدی دختره بود, اون خیلی ریلکس برخورد کرد, اصلا نفهمیدیدم فازش چیه, قسم خورد که به تی چیزی نگه و هر جی میدونیم بهش بگیم, ماهم دو سه تا اسکرین دیگه براش فرستادیم, نمیدونم فازش چی بود دقیقا, اما خب خیلی خیلی ریلکس برخورد کرد  و گفت منتظرم تعطیلات تموم بشه...

تی به ش پی ام داد که دارن از پیجم سو استفاده میکنن!! به دختره هم گفته بود که دارن چت ساختگی درست میکنن برام...اون دختر اولی رفته بود بهش گفته بود...


دختره حتی اسکرین چت خودش با تی رو برامون فرستاد که باعث شد بیشتر نفهمیم فازش چیه! 

ما فکر میکردیم تی خیلی عصبی میشه و میاد سراغ تک تکمون, اما تی به شدت رفت توی لاک خودش و شد قابل ترحم ترین آدم دنیا!! اصلا جا خوردیم از این همه سکوت و داد نزدنش! بعدتر یه اکانت ناشناس اومد حرف زد اولش وانمود کرد دختره... اما تی بود, گفت که آبروی دخترا رو نبر, من مریضم و  بیا مردونه حرف بزنیم... ما هم فقط گفتیم که دیگه ادامه نده ماهم باهات کاری نداریم.

منم برای اینکه تی بدونه بهش کاری ندارم و اینا بهش sms دادم که برای منم فرستادن و آن سند کردن قضیه چیه؟ که فوری زنگ زد و خیلی آروم باهام حرف زد, داغون بود...  

تی حتی به ش هم شک نکرد, اصلا نمیدونست کی هکش کرده! ما به هوشش شک کردیم اصلا!!:)) خیلی کار ساده ای بود به نظرم!

بعدتر من بهش پیام دادم باز که اگه میتونم کمکی بهت بکنم من هستم...

داشتیم با ش حرف میزدیم که یهو دیدیم تی دیلیت اکانت کرد و دوباره اومد تلگرام!!!! این یعنی یه اتفاق نادر!!! کاری که توی برنامه ی بعدی من و ش بود:))

اصلا باورمون نمیشد...

تی بهم پیام داد که بذار توی حال خودم باشم... میدونستم حالش بده,  فکر اینکه یه نفر از زیر و روی زندگیت خبر داره وحشتناکه, خیلی وحشتناک... توی تلگرام بهش گفتم که من میخوام همون خواهر نداشته ت باشم که همیشه آرزوشو داشتی, دوست داشتی بیا حرف بزنیم و کمکت کنم...

خب دیگه طولانی شد بقیه حرفای ما بمونه واسه پست بعد:)

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.