دیگه عنوان به ذهنم نمیرسه:)

شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 23:24

خداروشکر ریتم اتفاقا داره کند تر میشه و لازم نیست هر ثانیه مخم سوت بکشه که ای واای من اینو چجوری هضم کنم...
بعد از اون شب که با تی حرف زدم و امیدوار بودم به درمانش دوباره یه سری مسائل شنیده شد که تی رو بلاک کردم و بعد از یه هفته که بلاکم نکرد و زنگ زد... آنبلاکش کردم و سعی کردم کاری کنم فکر کنه منو مثلا تو اب نمک داره به خیال خودش.
پی ام که میده خندم میگیره از بس میدونم پشت هر کلمه اش چقدر دروغه!
یه روز با ش و متل رفتیم بیرون و کلیییی حال خودمونو خوب کردیم و متل برامون گل خرید... بعدش که رسیدم خونه دیدم چقدر حالم خوبه و نیاز داشتم به این تخلیه روحی.
امروز اولین روز جدی شروع کلاسهای سال جدید بود و دانشگاه شلوغ. منو ش هم با هم رفتیم بوفه و کلی حرف زدیم و اتفاقا دختره هم اونجا بود. اما نمیدونم چرا اون فکر میکنه از ما بالاتره یا موقعیتش فرق داره با ما.
به هر حال دیگه تصمیم گرفتیم آسه بریم آسه بیاییم که گربه شاخمون نزنه:)))
حضور ش تو دانشگاه برام یه قوت قلبه. هر وقت زنگ میزنه بهم حرف میزنه و حالمو خوب میکنه یا همیشه در دسترسه واسه دیدن... خیلی خوبه کلا
جو دانشگاه کم و بیش اذیتم میکنه و اینکه میبینم پسرای کلاس تا دست زدن به گوشیمم پیش میرن خیلییی ناراحتم میکنه. 

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.