اعتکاف

جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 12:22

حال عجیبی دارم اما نمیدانم چرا این وسط دلم خواست چیزی بنویسم.
نوشتن هم در توانم نیست از بس خیره شده ام به لوستر طلایی قشنگی که بالای سرم هست و فکر کرده ام... فکر کرده ام... به همه چیز... به تی.. به قبل از تی... به بعد از تی.
به دلم که این روزها شریک جدید نمیخواهد، به دختره که سفت و محکم در رابطه مانده و به هیچ چیز فکر نمیکند، به حرفهای بقیه و هم دانشگاهی ها که اولین جمله ای که میگویند حیف کردی خودت را... حیف نشدم اما! کاری نکردم که حیف شوم...
به تی و حضور جنجالی اش به چشم یک درس بزرگ یک حکمت الهی نگاه میکنم، خوش بین نیستم اما عقل میگوید که همینست... که خدا خواسته بزرگترین درس زندگی ام را اینگونه سخت یادم بدهد، حالا اگر توی دانشگاه چند نفر هم فکر کنن درگیر حواشی شدنم باعث حیف شدنم شده مهم نیست.... نه که نباشد! اما ارزش این را داشت به نظرم.
اما الان در این لحظه که اکثر بچه ها با زبان روزه و خسته کنارم دراز کشیده اند و تنها صدای همهمه و گاهی خنده دلنشین دخترکی که حتی نمیدانم کیست میاید... دلم خواست بنویسم و از خدا که این آرامش قلبی و ظاهری را هدیه داده بخواهم... بخواهم که باز هم صلاحم را پیش بیاورد... بخواهم اگر قرار بود نفر بعدی در زندگی ام باشد، قرار نباشد با او با رفتنش یا ماندنش امتحان شوم... فقط بیاوردش تا ارامشم را تکمیل کند.


پ.ن: اسمم واسه کربلا در اومده و شوقی که توی دلمه وصف نشدنیه. روز آخر اعتکاف کلیییی هیجان زده ام کرد. ایشالا که بطلبه و بتونم برم

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.